ز غم یکی اسیرم که ز من خبر ندارد
عجب از محبت من که در او اثر ندارد
غلط است هر که گوید دل به دل راه دارد
دل من ز غصه خون شد دل او خبر ندارد
قربون همتون برم
دوستت دارم شیوا
+
نوشته شده در بیست و پنجم آذر 1387ساعت 18:6
  به قلم: فرشاد
|
برای گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمری و صد ها سخن به دل مانده
صدا که مرحم فریاد بود زخم مرا
پیش زخم عظیم دل خجل مانده
+
نوشته شده در بیست و چهارم مهر 1387ساعت 16:55
  به قلم: فرشاد
|
سلام به همگی
خیلی ممنونم که منو فراموش نمی کنید
من وقت زیادی ندارم
خدا حافظ
+
نوشته شده در نوزدهم شهریور 1387ساعت 18:6
  به قلم: فرشاد
|
و آغاز عشق
دوستت دارم شیوا
+
نوشته شده در بیست و ششم مرداد 1387ساعت 21:35
  به قلم: فرشاد
|
و عشق و عشق و عشق 
+
نوشته شده در دوم مرداد 1387ساعت 19:21
  به قلم: فرشاد
|
سلام دوستان عزیز من پس از ماه ها تلاش بالاخره وبلاگه جدیدمو که مخصوص داریوشه رو ساختم حتما سر بزنید
www.fagatdariush.blogfa.com
+
نوشته شده در هشتم تیر 1387ساعت 20:39
  به قلم: فرشاد
|


ای دل از عشق نوشتیم نهان پیدا شد
راز معشوقه نوشتیم جهان رسوا شد
ای دل از قافیه جا مانده چه بی پروا شد
روزگاریست که معشوقه ما پیدا شد

انسان با گریه وارد این گیتی میشه چون براش ناشناسه وقتی اجبار موندنو میبینه سعی میکنه
خودشو با مکان جدید هماهنگ کنه زیبایهای دنیارو کم کم بی نظیر میبینه با اینکه میدونه باز
مثل مکان قبلیش موندنی نیست و مسافره به دنیا و متعلقاتش دل میبنده ولی غافل از اینکه
فقط دل بسته وهیچ تلاشی برای بهتر استفاده کردن از این موقعیت و مکان نکرده نمیدونسته
که وارد بازی زمان شدو فکر سرگرم کردن خودشه و از بازی لذت میبره ولی
زمان این بازی تموم میشه وتکرار نداره بهتره که مراحلو پشت سر بذاریم و با کمترین
اشتباه بازیرو به پایان برسونیم و همانطوری که تو مکان قبلی جسم رشد کرد و پا به این
دنیا گذاشت اینجا هم باید روح رشد کنه تا به مرحله بعد برسه پیدا کردن معشوقه سخت نیست
چون کنارمونه... برامون پیدا کردنش سخته
همیشه وقتی تو جمعی تنها میشیم براحتی میبینمش دلیلشم اینه که تو اون لحظه میفهمیم
فقط یکیه که همیشه با ماست ولی باز هم.. زمان این واقعیتو از ما دور میکنه و امانتهای
فانی این دنیا باز مارو مشغول خودشون میکنن

نمی دانم چه می خواهم خدایا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان می گریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگی ها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم و یکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
به دامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم، که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من، ای دیوانه من
که می سوزی ازین بیگانگی ها
مکن دیگر زدست غیر فریاد
خدا را، بس کن این دیوانگی ها

+
نوشته شده در پنجم تیر 1387ساعت 9:34
  به قلم: فرشاد
|
یار دبستانی من ، با من و همراه منی
چوب الف بر سر ما، بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه
ترکه ی بیداد و ستم ، مونده هنوز رو تن ما
دشت بی فرهنگی ما هرزه تموم علفاش
خوب اگه خوب ؛ بد اگه بد ، مرده دلای آدماش
دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه
کی میتونه جز من و تو درد مارو چاره کنه ؟

فقط داریوش
+
نوشته شده در چهارم تیر 1387ساعت 23:47
  به قلم: فرشاد
|

بازم احساس تنهایی میکنم.تنهای تنها در سرزمینی نا اشنا میان حقایقی که از
ان گریزانم در این هنگام دنبال کسی میگردم تا حرف دلم رو برایش باز گو
کنم اما وقتی از همه کس وهمه چیز ناامید می شوم به خلوت ترین مکان پناه
می برم وبه دور از چشم دیگران اشک می ریزم اشک هایی که بیان کننده
درد های درونی ام هستند ودر میان اشک هایم تو را صدا می زنم ومیخاهم
که کنارم باشی ولی تو نیستی عزیزم وفقط یاد توست که به من ارامش میده
بیا پیشم امروز بیش از اندازه به تو محتاجم ....باورم کن...

می نویسم اری من می نویسم از عشق برایت حرف می زنم تا تو باور کنی
چقدر دوستت دارم عشق را معنا می کنم تا بفهمی معنای عشق من تویی من
زندگی می کنم تا بدانی برای تو زنده ام ای تمام زندگی ای همه هستی من...
وقتی سکوت می کنم تو فکراینم که تا کی با من می مونی وقتی تو چشمات
خیره می شم می خوام که از چشمام حرفمو بخونی وقتی سرمو روی سینه تو
میزارم دوست دارم با صدای قلبت اروم بشم وقتی دلم میگیره دوست دارم با
اغوش گرمت تمومه دل تنگی ام یادم بره وقتی بهت می گم دوستت دارم
مطمئن باش از ته قلب میگم...
یادت در ذهنم وعشقت در قلبم عطر مهربانیت در تمام وجودم است عزیزم
محبت را در پاکی نگاهت صداقت را در وجود مهربانت معنی کردم بدان
که زیباترین لحظه هایم در کنار تو بودن است...
... بی تو می میرم...
نمی دانم زندگی چیست...؟
اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام
اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان
زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست
زندگی به من اموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکایم به من نیاموخت
که چگونه زندگی کنم...
+
نوشته شده در سی و یکم خرداد 1387ساعت 18:38
  به قلم: فرشاد
|
کاش می شد قلب ما از یاس بود
تک تک گلبرگ آن احساس بود
پاک و سبز و ساده و بی ادعا
کاش می شد بهتر از الماس بود
کاش می شد عشق را تفسیر کرد
عاشقی را با محبت سیرکرد
+
نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:36
  به قلم: فرشاد
|
دخترک هميشه به پسرک ميگفت
من براي 3 چيز عاشق تو شدم
« 1-نجابت 2-وفاداريت 3-زيباييت »
پسرک روز تولد دختر
3 حيوان خانگي به او هديه داد
1-اسب 2-سگ 3-قناري
تا دخترک خواست دليلش را بپرسد
پسرک رفته بود براي هميشه
+
نوشته شده در بیست و یکم خرداد 1387ساعت 14:35
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 22:18
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 22:15
  به قلم: فرشاد
|
در مصلحت عشق جزء وفا نمي دانم
کنار عشق بمانم چون جفا نمي دانم
بر دو رويان عالم جزء جفا نمي دانم
هديه اي بهتر از عشق از خدا نمي دانم
در زلالي عشق جزء صفا نمي دانم
چون عاشقم ترک وفا هرگز نمي دانم
خرده بر من نگيريد جزء وفا نمي دانم!
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 21:53
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 21:45
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 17:50
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 17:34
  به قلم: فرشاد
|
*نبايد حتي روي بهترين كسا توي بدترين جاها حساب كني

+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 17:33
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 16:35
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 16:34
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 16:33
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 16:30
  به قلم: فرشاد
|
خوشبختي مثه پروانه اي است
كه وقتي به دنبالش روي ، ممكن است از دستانت بگريزد
و
گرفتنش برايت مشكل شود
امّا ، وقتي آرام در گوشه اي نشستي
ممكن است روي دستانت بنشيند
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 16:27
  به قلم: فرشاد
|
گريه هايم بي صداست
عشق من بي انتهاست
رد پاي اشكايم را بگير
تا بداني خانه ي عاشق كجاست
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 16:18
  به قلم: فرشاد
|
شقایق قصه ای دارد
میان سینه اش داغی نهفته
شقایق قصه می گوید برایم
زدرد و غصه می گوید برایم
شقایق صورتش گردیده نیلی
روایت می کند از ضرب سیلی
شقایق قصه ها دارد به سینه
حکایت دارد از شهر مدینه
شقایق از علی می گوید امشب
علی را در علی می جوید امشب
شقایق ناله های زار دارد
شقایق دست بر دیوار دارد
شقایق کرده از ظالم شکایت
دفاع بنموده از اصل ولایت
شقایق چهره ای معصوم دارد
شقایق قبر نامعلوم دارد
شقایق اصل قرآن مجید است
شقایق هیجده ساله شهید است
اگر پرسی زکوه و دشت و صحرا
اگر خواهی بدانی نام گل را
بگویم نام گل را تا بدانی
زکیه زهره و مرضیه زهرا
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 16:11
  به قلم: فرشاد
|
عشق يعنی انتظار و انتظار
عشق يعنی هرچه بينی عکس يار
عشق يعنی ديده بر در دوختن
عشق يعنی در فراقش سوختن
عشق يعنی شعله بر خرمن زدن
عشق يعنی رسم دل بر هم زدن
عشق يعنی لحظه های التهاب
عشق يعنی لحظه های ناب ناب
عشق یعنی با پرستو پر زدن
عشق يعنی آب بر آذر زدن
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 15:38
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 13:45
  به قلم: فرشاد
|
شقایق درد من یکی دوتا نیست
آخه درد من از بیگانه ها نیست
کسی خشکیده خون من تو دستاش
که حتی یک نفس ازمن جدا نیست
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 13:43
  به قلم: فرشاد
|
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 13:33
  به قلم: فرشاد
|
دلم مثل دلت خون شقایق
چشام دریای بارون شقایق
مثل مردن میمونه دل بریدن
ولی دل بستن آسونه شقایق
+
نوشته شده در هجدهم خرداد 1387ساعت 13:9
  به قلم: فرشاد
|